سفر روسیه

اول از همه از مردمش می گم...

در یک نگاه کلی مردم به شدت فردگرا و سردی داره و چیزی که جلب توجه می کرد از نظر من اینه که خانواده، زن و شوهر و حتی دختر و پسر باهم به ندرت دیده می شدن. پسر تنها فراوون بود، دختر تنها هم فراوون... زنان تنهایی که بچه های کوچیکشون رو توی کالسکه های روسی گذاشته بودن و توی خیابون ها قدم می زدن هم زیاد بود. من که از زندگیشون نمی دونم، اما حسم بهم می گفت شوهری در کار نیست. جمعیت سالمندشون هم به نسبت زیاد بود. بنابر گفته ها، بنیان خانواده در روسیه به شدت سسته، جوری که آقایون با وجود این که ازدواج کردن و بچه دارن ممکنه یهو بذارن برن و ناپدید بشن. سستی بنیان خانواده رو آدم توی چهره ی آدمای شهر می تونست احساس کنه.

یه نکته ای هم بهش دقت کردم اینه که مردمش توی عبور و مرور وقتی آدمی جلوی دست و پاشونه رو با دست خیلی علنی پس می زنن... چیزی که من توی ایران می بینم اینه که ما خیلی ضمنی همدیگرو هول می دیم و از هم عبور می کنیم. به هیچ وجه هم انگلیسی بلد نیستن و توی شهر خیلی خیلی کم تابلویی دیده می شه که به انگلیسی نوشته شده باشه.

دوم از چهره ی شهر سنت پترزبورگ و مسکو می گم...

سنت پترزبورگ شهریه با بناهای خیلی قدیمی و بسیار زیبا که با وجود قدمت و فرسودگیشون حتی یک دونه ش رو هم تخریب نکردن (بر خلاف مملکت ما)... بلکه تعمیر می کنن و برای همین شهر واقعاً زیبایی بصری بی نظیری داره که هر چیزی واقعاً متناسب و سرجای خودشه. معماری جذاب ساختمون ها با روح و روان آدم بازی می کنه، به خصوص توی شب. تا دلتون بخواد کلیساهای با شکوه دارن از نوع ارتودوکس و کاخ هایی که مربوط به زمان تزارهاس که مهمترینشون همون موزه ی ارمیتاژه (چه ها که نکردن این تزارهای روس). مسکو به عنوان پایتخت بناهای مدرن بیشتری داشت. ایستگاه های متروی مسکو که معروف هست به کاخ های زیر زمینی با نقاشی و موزاییک کاری و مجسمه تزیین شدن و گفته می شه سریع ترین متروی دنیا رو داره. هم مسکو و هم سنت پترزبورگ پیاده رو ها و خیابون های خیلی پهنی داشتن و فضای سبز و فضای آزاد زیاد بود و بخاطر همین با وجود این که جمعیتشون زیاده، ولی اصلاً هیچ ازدیادی به چشم نمی اومد.

سوم از حال و هواش می گم...

یه مسافرت کاملاً فرهنگی و به دور از خرید و پر از رستوران ها و کافه های قدیمی طور... درست همون چیزی که ایده آل منه. با وجود این که شباش زیباس و کافه رستوراناش خوب، اما یه جورایی روح زندگی و شور و حال نداره مثل پاریس و نیویورک و... و این شاید برمی گرده به طبیعت سرد مردمش و البته آب و هوای سردش.

هنوز روح شوروی اونجا حاکمه و اینو از همون بدو ورود توی فرودگاه، اون قسمتی که پاسپورت رو چک می کنن آدم می بینه. دوتا مرکز خرید رفتم که اولیش رو اصلاً نمی شد بهش گفت "لوکس" و یه جورایی وجود انواع برندها و مارک ها توی اون مرکز خرید یه جورایی حالت تحمیلی و عاریتی داشت. مرکز خرید دومی که رفتم به نسبت لوکس تر از اولی بود ولی بازم همچنان نمی شد گفت "لاکشری". کلاً مظاهر بورژوازی و به اصطلاح امپریالیستی اونجا دیده نمی شد... در عوض همه ی اون شکوه و جلال توی کلیساها و کاخ هاشون جمع شده بود.

سقط جنین آزاده! و این مسئله از میراث دوره ی لنین هست که اون زمان نیروی کار می خواست و برای این که زنان رو از خونه بیرون بیاره تا بدون دردسر کار کنن این قانون عاقلانه رو گذاشت. نصف بیشتر کارهای خدماتیشون رو زنان انجام می دن و تقریباً نود درصد کارگرهای ساختمون ازبک بودن...درست مثل افغانی ها توی مملکت ما. کیف قاپی هم اونجا در یک چشم بهم زدن اتفاق میفته و خیلی زیاده.

لبخند و نگاه همدلانه بین مردم کم دیده می شد، شاید هم بعضیاشون قلباً مهربون بودن. حس می کنم جاییه که اگر چندین و چند سال هم توش زندگی کنی هیچوقت حل نمی شی توی اون جامعه و همیشه یک "دیگری" باقی خواهی موند. غم غربت داره، هوا بیش از حد سرده، آثار شوروی هنوز پاک نشده... ولی شبی که به دیدن پل های متحرک سنت پترزبورگ رفتیم یه حس رومانتیک سرتا پای منو گرفت و دلم خواست همون لحظه یه محبوب فرضی جلوم ظاهر می شد و توی اون جمعیت همو می بوسیدیم. به هر حال روسیه جزو مقاصدیه که سفر بهش یک "باید" هست.

اینم چندتا عکس از سفر که گرفتم:







منبع این نوشته : منبع
خیلی ,وجود ,پترزبورگ ,دیده ,مسکو ,چیزی ,مرکز خرید ,بنیان خانواده

از مشکلات دختر شرقی بودن

از مشکلات دختر شرقی بودن فقط زیست کردن زیر سایه ی یک نظام مردسالار و خانواده سالار نیست، بلکه معضل بزرگ موی زائد بدن هم هست که برای هر بار مهمونی و مسافرت و... باید چندین دقیقه در حمام صرف شِیو کردن موهای مشکی تو دل بروی دست و پا کرد. 

بله... همه جوره این خاورمیانه ازش خیر و برکت می ریزه.

پ.ن: هیچ کدوم از ماها موظف نیستیم که پاسخ گوی ایده آل های مزخرف دیگری باشیم. اگر کسی ما رو همین جور که هستیم پذیرفته قطعاً می مونه و به رفاقتش ادامه می ده، اگر نه راه باز جاده دراز هررررررری، همون بهتر که بره. ما فقط یک بار زندگی می کنیم، احمقانه س که بخاطر معیارهای تخمی دیگران زندگی رو برای خودمون سخت کنیم و "خودمون" نباشیم.



منبع این نوشته : منبع
شرقی بودن ,دختر شرقی ,مشکلات دختر

علی خان

یه رفیق داریم که پسر خیلی خوب، مثبت، اهل مطالعه و دلسوزیه. نسبت به همه ی دوستاش و حتی کل جامعه دلسوز و دغدغه منده و اصولاً دوست داره که به همه کمک کنه. اما مشکلش اینه که زیادی می خواد به همه کمک کنه و زیادی می خواد یه کاری انجام بده... چون هر دفعه می بینیمش داره راجب چندتا طرح پژوهشی و چکیده ی مقاله ای که می خواد شروع کنه حرف می زنه و هم زمان شش هفتا پروژه رو می خواد باهم پیش ببره (جلل خالق!). توی پروژه هاش هم معمولاً سراغ چندتا استاد می ره و همیشه عادتشه که هرکاریو که می خواد بکنه توی بوق و کرنا بکنه. هدفش اینه که کارش توی یه سازمان یا وزارت خونه ازش استفاده بشه. حالا بماند که طرحاش هیچوقت به اونجاها نرسید...و حتی خود اساتید هم بعضاً کاراش رو جدی نمی گرفتن.  

مشکل کجاس که این همه طرح به جایی نمی رسه؟ مشکل توقع زیاده، مشکل بلند پروازی بیجاس، مشکل ادعای زیاده، مشکل اینه که طرحا و ایده هاشو زیادی دست بالا می گیره.اگر کسی هدفی داره بهتره که از جاهای خیلی کوچیک شروع کنه و بعد آروم آروم گام هاش رو بلند کنه. بعدم این که آدم کاریو اگر انجام می ده مدام هی راجبش حرف بزنه و دبدبه کبکبه داشته باشه... هر کاری می کنی بکن ولی انقد پیرامونش جلب توجه نکن... زیبنده نیست واقعاً. 

من به عنوان دوست چند بار بهم پیشنهاد داد که باهاش همکاری کنم، اما واقعاً طرحاش دستِ چندمه و روش و نگرشش رو هیچ نمی پسندیدم. ابتکاری هم نداره اصلاً، فقط کتاب خونده رفته جلو، همین.




منبع این نوشته : منبع
مشکل ,خواد ,اینه ,زیاده، مشکل

حد اعلای فضولی

چند نفر تو فامیل ما هستن که وقتی میان خونه ی ما و من توی اتاقمم و در اتاقم بسته س میان و در اتاقمو باز می کنن و شروع می کنن به چاق سلامتی. کسی هم نیست به این آدما بگه که کسی که در اتاقش بسته س و توی اتاقشه یا علاقه ای نداره با شما مواجه بشه و یا حوصله ی مواجه شدن با شمارو نداره. توی نظام فکری این آدما چیزی به نام حریم خصوصی وجود نداره گویا...چه برسه به احترام گذاشتن به حریم خصوصی.
شاید من تو اتاقم داشتم سرپا می شاشیدم، شاید داشتم سر کون لخت قِر می دادم...


منبع این نوشته : منبع
نداره ,حریم خصوصی

سوالات

تاحالا شده حس کنین که جوری دارین زندگی می کنین که انگار مُردین؟

تاحالا شده دلتون نخواد از اتاقتون و یا هر گوشه ی امنی که دارین تکون بخورین چون بیرون رو یه فضای تهوع آور و غیر قابل تحمل می دونین؟

تاحالا شده از معضلات و مسائلی که توی زندگی شخصی و اجتماعیتون هست شدیداً خسته بشین جوری که از حرف زدن راجبشون نه تنها تخلیه نشین بلکه احساس کنین اون دردا دو چندان شدن؟

تاحالا شده حرف زدن و استدلال کردن و تحلیل کردن براتون فرسایش محض بشه؟ جوری که ترجیح بدین حتی از کنار یه آتیش خانمان سوز هم با سکوت رد بشین و برین؟

تاحالا شده هیچکدوم از داشته هاتون به چشمتون نیاد؟ و چه بسا داشته هاتونو مزاحم و سد راه رسیدنتون به نداشته هاتون تلقی کنین؟

تاحالا شده از جبر جغرافیایی جوری مقعدتون بسوزه که نتونین توصیفش کنین؟

تاحالا شده بخواین پشتِ پا بزنین به خیلی چیزا و بگین گور بابای تعلقات و خاطرات و نوستالژی ها و عواطفم و بخواید برید جایی غیر از اونجایی که هستین؟

تاحالا شده نصف شب باشه و از شدت خوابالودگی چشماتون خشک شده باشه ولی یه نیروی مازوخیستی بیدارتون نگه داره و مجبورتون کنه که تا خودِ صبح کل ابعاد زندگیتون رو حلاجی کنین؟

تاحالا شده حس کنین جایی زندگی می کنین که مردمش هیچ ربطی به طرز تفکر و روحیاتتون ندارن؟

اینا می تونن علائم چی باشن؟ علائم این که یه سری چیزا به بن بست رسیده و باید راه و مقصدتون رو عوض کنین؟



منبع این نوشته : منبع
تاحالا ,کنین ,کنین؟ ,زندگی ,کنین؟ تاحالا

نمی خواستم راجبش بنویسم، اما...

به قدری این آدم از نظر من فرومایه س که من نخواستم یه پُستم رو برای این خانوم نامحترم هدر بدم. می خواستم سکوت کنم و صبوری کنم و این حرفو نزنم ولی دیدم نمی شه...

این روزا همه ی رسانه ها و حتی رسانه های خارجی از این گندی که این خانوم دورو و منافق بار آورده صحبت می کنن. من نه معلم اخلاقم و نه خودمو از گناه و اشتباه مبرا می دونم و نه انقدر بی جنبه م که از بی حجابی و آبجو خوری کسی سوژه بسازم. این درسته که به حریم خصوصی کسی نباید دست درازی بشه، ولی یه سری افشاگری ها برای شفاف سازی لازمه. 

ایشون میان و می گن "خدا رو شکر که چادری هستم" و شدن سلبریتی حجاب توی رسانه ی ملی، ولی همچین که به خلوت می رن "آن کار دیگر می کنن" کارشون تهوع آوره... چون دارن چیزی رو تبلیغ و ترویج می کنن و به خورد مردم می دن که بهش هیچ اعتقادی ندارن. خانوم نامحترم، هر پوششی داری داشته باش، هرچی می خوری بخور، ولی خداوکیلی برای شهرت و پول نقاب به چهره نزن و ژست یه زن مقدس رو به خودت نگیر. این کار مصداق ریاکاری و عوام فریبیه و نه تنها خشم فروخورده ی کسایی که مذهبی نیستن و به حجاب اعتقاد ندارن رو برمی انگیزی، بلکه به کسایی که قلباً به حجاب و مسائل دینی و شرعی پایبند هستن توهین می کنی و اونارو هم بدنام می کنی.

در آخر لازم می دونم بگم که اون دوست عزیزی که می گفت این حرفا اذهان رو مسموم می کنه، یه مقدار تأمل کنن و ببینن این نفاق و دورویی ها بیشتر اذهان رو مسموم نمی کنه؟؟؟؟


منبع این نوشته : منبع
حجاب ,رسانه ,خانوم

هر دم از این باغ بری می رسد

آتنا و این بار بنیتا... چقدر نفرین شده ن این دو اسم مختوم به "آ"...
خودم از مرثیه سرایی خسته م، خودم از این که هر روز صبح چشم باز کنم و با یک خبر ناگوار روح و روانم خراشیده بشه خسته م.
خدایا اگر هستی چرا نسل این اشرف مخلوقاتت رو ور نمی داری؟؟

منبع این نوشته : منبع